close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبای ویلیام گری

داستان زیبای ویلیام گری

پرستار مردی با یونیفرم ارتشی و با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت : آقا پسر شما اینجاست ! پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه به خاطر حمله قلبی درد میکشید…

نقشه سایت

خانه
خوراک

عنوان محصول

توضیحات محصول
قیمت : ---- تومان

عنوان محصول

توضیحات محصول
قیمت : ---- تومان

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 246 کل نظرات : 715 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 122 آمار بازدید
    بازدید امروز : 35 بازدید دیروز : 19 ورودی امروز گوگل : 0 ورودی گوگل دیروز : 0 آي پي امروز : 12 آي پي ديروز : 9 بازدید هفته : 195 بازدید ماه : 481 بازدید سال : 1,664 بازدید کلی : 98,628 اطلاعات شما
    آی پی : 54.225.55.174 مرورگر : سیستم عامل : امروز : یکشنبه 28 مرداد 1397

    آرشیو

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    0 162 farnoosh
    0 173 unique
    0 175 unique
    0 169 farnoosh
    0 201 mahdi
    0 236 farnoosh
    0 193 farnoosh
    0 180 hana
    0 167 unique
    3 240 farnoosh
    0 80 unique
    1 117 yasaman
    2 113 yasaman
    2 92 yasaman
    2 92 yasaman
    1 110 farnoosh
    0 71 yasaman
    1 138 attorney
    2 109 unique
    1 128 yasaman

    تبلیغات

    داستان زیبای ویلیام گری

    پرستار مردی با یونیفرم ارتشی و با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت : آقا پسر شما اینجاست ! پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه به خاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود را دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد …
    پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند و تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت.
    آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود ؛ در آخر پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید.

    وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید : این مرد که بود ؟
    پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون ؟
    سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا به حال او را ندیده بودم !!!
    پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟
    سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود ؟
    پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت : ویلیام گری !!!

    این نظر توسط shayan72 در تاریخ 1392/4/2 و 10:51 دقیقه ارسال شده است

    shayan72

    ممنونم از لطفتون دوستان عزیزمشکلکشکلک

    این نظر توسط Mahdieh Raad در تاریخ 1392/4/2 و 1:51 دقیقه ارسال شده است

    Mahdieh Raad

    nice.really nice bro شکلک

    این نظر توسط fatemeh yousefi در تاریخ 1392/4/1 و 22:35 دقیقه ارسال شده است

    fatemeh yousefi

    ziba bud,mamno0n...

    این نظر توسط shayan 72 در تاریخ 1392/4/1 و 21:59 دقیقه ارسال شده است

    shayan 72

    قابل شما رو نداشت دوستان عزیزم شکلکشکلکشکلک

    این نظر توسط farnoosh در تاریخ 1392/4/1 و 15:43 دقیقه ارسال شده است

    farnoosh

    وای واقعا خیلی قشنگ و تاثیرگذار بودشکلک

    این نظر توسط farideh در تاریخ 1392/4/1 و 14:55 دقیقه ارسال شده است

    farideh

    ziba va aaaaaliiii... 4ro0d bar shoma.... شکلکشکلک


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی